تبليغاتX
ღ♥ღو خدایی که در این نزدیکیستღ♥ღ

ღ♥ღو خدایی که در این نزدیکیستღ♥ღ

لای این شب بوها... پای آن کاج بلند... زیر آگاهی آب... روی قانون گیاه...♥♥


سلاااااام به دوستای گلم

ممنون از نظرای قشنگی که تا الان دادین.

به علت یه سری از مسائل شخصی تا اطلاع ثانوی این وبلاگ آپ نمیشه

موفق باشید/خدانگهدار

نوشته شده در شنبه 1391/02/09ساعت 17:43 توسط تبسم ღ♥ღ |

ما شَقایِق هــای باران خُورده ایم 

سیلی ناحق فَراوان خُورده ایم... 

ساقه ی احساسمان خشکیده است

زخم ها از تیغِ طوفان خُورده ایم 

تا چِه بوده تا اَلان تقصیرِمان ......؟؟؟

تا چِه باشد بَعد ازین تقدیرِمان ...؟؟!!


بِِفشاریـد به هم...
انگور پریشانـی مَــن...که آب اَست...همه خاطِره هــا
                                    
......................................................

نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27ساعت 19:14 توسط تبسم ღ♥ღ |

اگر روزی دِلـــم گرفت یـــادَم باشد

که خُــدا با مَن است،کِه فرشته ها برایم دُعا میکُنند،

که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد

یادَم باشد که قاصدکی دَر راه اَست،

که بهار نزدیـــــــک است

که فَردا مُنتظــرم
می ماند،که من راه رفتن

 می دانَـــم و دویــــدن،

و جادِه ها قدم هایم را شُماره خواهَند کرد

اگر روزی دلم گِرفت
یادم باشــد که خُدای من

 اینجاست هَمین نَزدیکیها،و مَن، تنها نیستَم

.

.....................................................
گاهی آدم یهـهـ جملـ ــ ــهــــ هایی رو میخونهـــــــــ                            

یه نفـــ ــ ـس عمیــ  ــ ـــق پشــتش میکشهـهــــــــ

                              و تـ ـوی یه ثانیهـــ یه دنیـا خاطره میاد جلو چشم آدمـــــ.

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14ساعت 19:38 توسط تبسم ღ♥ღ |

               سیزده بدر که میرسه؛ نوبت عاشــق شدنه

                                            نوبت آش رشتـه و ؛ سبـزه به آب سپــردنه

            قرار نا نوشتـــــه ای؛ با بوـــــسه های تب زده

                                             بادبادکــــای رنگی و ؛ سبزه های گـــره زده

            هنوز به گوشم میرسه؛صدای تو با عشقو تب

                                            صدای دخترای شهر؛باخنده های نیمه شب

راستــــــــی تا یادم نرفته بگم!!!

         یادتون نره حتما سبــــــــــــزه گره بزنیدااا

                 به هــــر حال تاثیـــــــــــــــر گذاره!!!

خوش بگـــذره


نوشته شده در شنبه 1391/01/12ساعت 17:16 توسط تبسم ღ♥ღ |

دلت که شکست تازه حضور خدا در تو آغاز می شود ...

دلت را آب و جارو می کند ...

در حالی که تو از او گله داری !

تکه تکه اش را با حوصله کنار هم می چیند ...

اما تو همه نداشته هایت را به گردنش می اندازی !

متهمش می کنی به سنگدلی

به رنجاندن آدمها

به اینکه انگار نمی شنود صدایت را !

و او چه صبورانه چینی دلت را بند می زند . . . !

خودش می آید جای همه چیز و همه کس را می گیرد . . .

چه آرامشی دارد دل شکسته ای که همصحبتش خداست !!!

دنیایت زیبا می شود...

یادش که می کنی قلبت آرام می گیرد !

حال به راستی ..

باید از او که دلت را شکسته گله کرد یا تشکر ؟!

در گذشـــت پروین دخت یزدانیـــان بازیگــــر دوست داشتــنی کشـورمـــون رو

به هـــمه مــردم ایران تسلیـــت عرض میکنـــــــم.

نوشته شده در شنبه 1391/01/05ساعت 20:39 توسط تبسم ღ♥ღ |

چه اشتباه بزرگیــ ــ ــست...

                تلخ کردن زندگیـ ـــ ـــمان

                                 برای کسی کـــه در دوری ما

                  شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکنـ ــ ــد......



درد دارد وقتــــــــے

همه چیـــــ ــز را میدانــــے

و فکــــ ـــر مے کننـــد که نمیدانــــے

و تو غصـــه مے خوری که میدانـــــے

و آنهـــ ــا میخنــــــدند که نمیدانــــے


نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/03ساعت 12:45 توسط تبسم ღ♥ღ |


در سایه ی ایزد تَبارک ؛ عید همگی بُود مُبارک



چیزی نمونده نقاشی بـــــــــهار کامل بشه

بهترین شاهکار گیتی بر شما مبارکککککک

 

بوی عیــــدی...

بوی تــــوپ...بوی کاغــــذ رنگی

بوی تند ماهــــی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانمـــاز ترمــــــــــه ی مادر بزرگ

شادی شکســـــــتن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکنـــــاس تا نخورده ی لای کتــــاب

فکر قاشــــــــق زدن دختر ناز چشم سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بتـــه های نور

برق کفش جفـــــــت شده تو گنجه ها

عشق یه ستاره ساختن با پولــــــَک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

بوی باغچه بوی حوض عطر خــــوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجــــوردی هوس یه آبتَنـــی

با اینا زمستونو سر میکنم؛با اینا خستگیمو در میکنم

با اینا بهــــــــــارو باور میکنم..

.

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/01ساعت 19:31 توسط تبسم ღ♥ღ |

خدا در همین نزدیکی هاست، شاید پشت در است، شاید پشت سرِ ماست،

زمزمه ای به گوش می رسد، حرفی برای گفتن دارد، خوب که گوش می سپارم صدایش را می شنوم

که می گوید: ای عزیزترینم امروزت را چگونه گذرانده ای! یادی از من نمودی، تماسی با من داشتی؟

ایمیلی برای من فرستادی؟

دیگر ایمیل هایت مثل همیشه رنگی و زیبا نیست، دیگر از یاد تو فراموش شده ام،

دیگر حتی misscall هم نمی اندازی!

رو به سوی که کرده ای؟ کدامین در را می کوبی و از آن ملتمسانه مدد می طلبی

در حالی که من اینجا کنار تو هستم و تنها با یک اشاره مرید تو می شوم.

خودم را آن قدر در نظر تو کوچک می کنم که مرا از خود دور نکنی، غافل از اینکه تو هر چه را می بینی

و توجه می کنی به جز من!!!!

آیا می دانستی من تنها کسی هستم که تو هنگامی که حتی از او می ترسی به او پناه می بری؟

آیا می دانستی این من هستم هنگامی که در دریای گناه و بی خبری و یا .... در حال غرق شدن هستی

به او پناه می بری ولی افسوس که در قدم آخر یاد من می افتی!!!!!


>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>><<

روزگاری یک تبسم یک نگاه

خوشتر از گرمای صد آغوش بود …

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

دردنیای بچه ها هر کی زودتر بگه دوستت دارم برنده هست ،

ولی در دنیای بزرگتر ها هر کی زودتر بگه دوستت دارم بازنده است …


نوشته شده در دوشنبه 1390/12/15ساعت 22:8 توسط تبسم ღ♥ღ |


نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/10ساعت 19:31 توسط تبسم ღ♥ღ |

و من تا می نویسمت قلم در دست های من رقص برگ است میان دلتنگی باد

و بگذار بنویسمت ...

از عمق احساسم.

که اول، .. باید " باید غرق شد در تو"  .... 

بعد ..

(نه هنوز چیزی کم است انگار ، آهان...  خودم، دلت ، دلم...! )

 و حال می نویسمت،

 از خیال ِ خاطراتت ،

از خنده های شبانه ی دزدکی،

از انتظارهای دلواپسی،

 و می نویسم،

از روزهای خوب ، که شناختم در کنارت عـ ـ شـ ـ ـق را !

و از روزهای بی خبری ، که باید گاهی رها کرد...! تا شناخت ، تا برگشت ... !

و ازین لحظه ها که پر است از رنگ، از شور، از احساس... از دل تنگـ ـ ـی ..

و مینویسم ،

.

به رسم ِ همیشگی دوست داشتن ها، به رسم ِ دل .

 و می نویسم ،

که این شبها مهتابی ست عجیب،

 هدیه ی من : تمام قلبم که از آن ِ توست !

تو را حتما خدا به دنیا آورده ست تا به من _ ( به مــا) لذت بعضی چیزها را بچشاند...!

نوشته شده در جمعه 1390/12/05ساعت 17:56 توسط تبسم ღ♥ღ |

پوپکم !
پوپک شیرین سخنم !
این همه فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر،
این همه قصه شوم از کس و ناکس مشنو ،
غافل از دام هوس…
این همه در بر هر ناکس و هر کس منشین .


پوپکم پوپک شیرین سخنم !
تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید… 

    من از آن دارم بیم…
کاین لجن زار تو را پوپکم آلوده کند…

         اندرین دشت مخوف…
که تو آزادی اش ای پوپک من می خوانی
زیر هر بوته ی گل…
لب هر جویه ی آب…
پشت آن کهنه فسونگر دیوار…
که کمین کرده تو را زیر درختان کهن…
پوپکم! دامی هست…
گرگ خونخواره ی بدکاره ی بدنامی هست.


سال ها پیش دل من که به عشق ایمان داشت…
تا که آن نغمه جان بخش تو از دور شنید…
اندر این مزرع آفت زده شوم حیات…
شاخ امیدی کاشت.
چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی.
بر سر شاخه ی سر سبز امید دل من…
که تو کی می خوانی.

پوپکم یادت هست ؟
در دل آن شب افسانه ی مهتابی…
که بر آن شاخه پریدی…
لحظه ای چند نشستی…
نغمه ای چند سرودی…
گفتم این دشت سیه خوابگه غولان است…
همه رنگ است و ریا…
همه افسون و فریب .


صید هم چون تویی ای پوپک خوش پروازم…
مرغ خوشخوان و خوش آوازم…
به خدا آسان است.


این همه برق که روشنگر این صحرا است…
پرتو مهری نیست…
نور امیدی نیست…


آتشین برق نگاهی ز کمینگاهی هست…!
همه گرگ و همه دیو…
در کمین تو و زیبایی تو…
پاکی و سادگی و خوبی و رعنایی تو .


مرو ای مرغک زیبا که به هر رهگذری…
همه دیو اند کمین کرده نبینند تو را…
دور از دست وفا ،پنهان از دیده ی عشق…
  نفریب اند تو را .

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/30ساعت 19:30 توسط تبسم ღ♥ღ |

خدايا...

از عشق امروز من چيزي براي فردا بگذار،

نگاهي،

يادي،

تصويري،

خاطره اي......!

براي آن هنگام که فراموش خواهيم کرد

که... روزگاري چقدر "عاشق" بوديم!


دکتر شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/27ساعت 9:26 توسط تبسم ღ♥ღ |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»